مرد روستایی چهره موفق گردشگری ایران

نوامبر 27, 2013 3 دیدگاه

داستان زندگی مرد روستایی که چهره موفق صنعت گردشگری ایران است/ نقشه فرزندان و روستایی که مورد توجه هالیوود قرار گرفت

 

تفاوت عباس برزگر این است که کاری نمی‌کند تا میهمانانش تصور کنند او این کارها را برای پول و انعام انجام می‌دهد. تفاوتش این است که سر میهمانانش کلاه نمی‌گذارد متاسفانه برخی با تصور اینکه گردشگران خارجی هستند یا حتی اهالی یک شهر دیگرند تا می‌توانند نرخ‌ها را چند برابر می‌گیرند و جیب میهمان را خالی می‌کنند این موضوع تاثیر خیلی بدی بر روی صنعت گردشگری دارد و درآمدزایی در این حوزه را کاهش می‌دهد.

به گزارش نامه، قصه زندگی‌اش بیشتر از آنکه به واقعیت شباهت داشته باشد به فیلم و افسانه می‌ماند. دستفروش فقیر روستایی که تنها روزی سه‌هزارتومان درآمد دارد در یک شب بارانی و تاریک، شانس در خانه‌اش را می‌کوبد و درآمدش را به روزی شش‌میلیون‌تومان در روز می‌رساند. عباس برزگر 37ساله که روزی در انشای دوران کودکی‌اش نوشته بود دوست دارد در آینده شغل پادشاهی! داشته باشد و مورد تمسخر همکلاسی‌های فقیرش قرار گرفته بود حالا در روستای بزم استان فارس از طریق گردشگری برای خودش پادشاهی شده است، آنطور که عباس برزگر به «شرق» گفته است، چندی پیش گروهی از هالیوود به محل سکونتش آمدند و قرارداد ساخت فیلمی براساس زندگی‌اش را با او به امضا رساندند. این فیلم هم‌اکنون در حال ساخت است و چندی دیگر در سینماهای جهان اکران خواهد شد. در همین رابطه «شرق» گفت‌وگویی با او دارد که در ادامه می‌خوانید:

‌روایت‌های مختلفی از حادثه آن شب خوانده‌ام. خودت بگو دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

در یک شب بارانی و تاریک در روستایمان به دو گردشگر خارجی و مترجمشان برخوردم که بی‌نهایت خسته و سرگردان و کلافه بودند. آنها را به خانه‌مان دعوت کردم. شامی که درخور دو میهمان خارجی و غریبه باشد نداشتیم و مجبور شدم همان سفره فقیرانه خودمان را برایشان پهن کنم و همان دمپختک گوجه‌فرنگی که همسرم برای خودمان پخته بود، برایشان بیاورم. بعد هم آنها را به یک چای آتشی دعوت کردیم و تنها رختخواب‌های خانه را برای میهمانان خارجی‌مان مهیا کردیم و خودمان روی زمین خوابیدیم. قبل از خواب متوجه شدم یکی از آن خارجی‌ها که پسر جوان 20 ساله‌ای بود بسیار ناراحت و پکر است. از مترجمشان علت ناراحتی‌اش را پرسیدم و اینکه آیا در خانه ما به او خوش نمی‌گذرد؟ مترجم جواب داد که فردا تولد این پسر جوان است و او از اینکه از خانه و کشور و خانواده‌اش دور است غمگین است. در همین هنگام دختر و پسر کوچکم که شاهد گفت‌وگوی ما بودند نقشه جالبی کشیدند که باعث شد میهمانانمان بسیار هیجان‌زده و خوشحال شوند…

‌و نقشه آنها چه بود؟

علی و زهرا فردای آن روز قلکشان را شکستند و تمام پول آن را به راننده آژانس روستا سپردند تا از شیراز برایشان کیک کوچکی بخرد. آنها سپس میز چرخ خیاطی مادرشان را برداشتند و با پهن کردن قشنگ‌ترین ملحفه گلدار خانه روی آن جشن تولد کوچکی برای آن پسر خارجی گرفتند و اسباب‌بازی‌های خودشان را به او هدیه دادند. این موضوع به‌قدری پسر خارجی را هیجان‌زده کرد که شروع به فیلمبرداری از این صحنه کرد. بعدها متوجه شدیم پدر آن پسر کارگردان تلویزیون است و مادرش روزنامه‌نگار است و آنها این موضوع را رسانه‌ای کرده‌اند و خارجی‌های زیادی خواستار سفر به ایران و حضور در خانه ما شده‌اند.

‌این موضوع را از کجا متوجه شدی؟ آن خارجی‌ها دوباره با شما ارتباط برقرار کردند؟

نه. یک روز از سازمان میراث‌فرهنگی با من تماس گرفتند و گفتند باید خانه‌ات را به یک هتل روستایی تبدیل کنی چون در دنیا مشهور شده‌ای و بعد ماجرا را برایم تعریف کردند.

‌منظورشان از هتل روستایی چه بود؟ چقدر برای این کار هزینه کردی؟

هزینه خاصی نکردم. آنها تنها می‌خواستند میهمانان خارجی را مثل فامیل خودم در خانه‌مان بپذیرم و با همان روش و سبک و سیاق از آنها پذیرایی کنم. درواقع میهمانان خارجی می‌خواستند چند روز زندگی به‌سبک روستاییان ایران را تجربه کنند و همان سادگی، صفا و محبت را درک کنند.

‌در حال حاضر روستاییان زیادی دیده‌ام که خانه‌شان را به گردشگران کرایه می‌دهند تفاوت عباس برزگر با آنها چیست؟

تفاوت عباس برزگر این است که کاری نمی‌کند تا میهمانانش تصور کنند او این کارها را برای پول و انعام انجام می‌دهد. تفاوتش این است که سر میهمانانش کلاه نمی‌گذارد متاسفانه برخی با تصور اینکه گردشگران خارجی هستند یا حتی اهالی یک شهر دیگرند تا می‌توانند نرخ‌ها را چند برابر می‌گیرند و جیب میهمان را خالی می‌کنند این موضوع تاثیر خیلی بدی بر روی صنعت گردشگری دارد و درآمدزایی در این حوزه را کاهش می‌دهد. عباس برزگر در دهکده گردشگری‌اش به هیچ عنوان انعام هم نمی‌گیرد و به دیگران هم اجازه این کار را نمی‌دهد و غیراز هزینه اقامت در هتل روستایی‌اش هیچ پول اضافه‌ای از گردشگران دریافت نمی‌کند. عباس برزگر با مرغوب‌ترین و بهداشتی‌ترین موادغذایی از میهمانانش پذیرایی می‌کند. من برای میهمانانم چند دقیقه پیش از غذا از مزرعه‌ام سبزی تازه می‌چینم و 10 دقیقه قبل از صبحانه از کندو عسل تازه درمی‌آورم و… گویا عزیزترین میهمانانم آمده‌اند. این صداقت گردشگران را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. در واقع پولی که با صداقت و درستکاری به دست می‌آید برکت پیدا می‌کند و رمز موفقیت عباس برزگر هم همین است.

‌جاذبه گردشگری خانواده برزگر تنها به نوع پذیرایی‌شان است؟

خیر من گردشگران را به تماشای نان‌پختن و علف‌چیدن و میوه‌چینی روستاییان می‌برم. آنها را حتی به عروسی‌های روستایی می‌برم و در حنابندان و مراسم ایرانی شرکتشان می‌دهم علاوه بر این گردشگران خارجی را به سیاه چادرهای عشایری می‌برم و از آنها با دوغ و شیر تازه پذیرایی می‌کنم و…

‌گویا اولین تور عشایری ایران را هم راه‌اندازی کرده‌ای؟

همین‌طور است. من با تجربه‌ای که به دست آوردم متوجه شدم که گردشگران خارجی بیش از هرچیز در مورد شیوه‌های زندگی ایرانی کنجکاوند و تفاوت‌های فرهنگی‌مان. آنها نیامده‌اند که آدم‌ها و زندگی‌هایی شبیه خودشان ببینند. آنها بیش از هرچیز مشتاق هستند تا ایرانی‌های اصیل را ببینند و عشایر به‌عنوان یک شیوه بکر و دست‌نخورده زندگی ایرانی، برای آنها جذابیت زیادی دارد بنابراین تور گردشگری عشایر را راه‌اندازی کردم و توانستم برای 9‌هزار جوان روستایی و عشایر منطقه‌مان کارآفرینی کنم و به‌عنوان برترین کارآفرین صنعت گردشگری کشورمان شناخته شوم. علاوه بر این نام من و خانواده‌ام در کتاب راهنمای گردشگری یونسکو نیز به چاپ رسیده است.

‌کمی هم در مورد دهکده گردشگری‌ات توضیح بده.

دهکده گردشگری عباس برزگر متشکل از چند خانه روستایی با 1200 متر مساحت است که سه اتاق آن با 700 سال قدمت و طراحی به سبک زندگی روستایی ایران در 700 سال قبل گران‌ترین اتاق‌های این دهکده به شمار می‌آیند. غیراز این در این دهکده مزرعه، دامداری، باغ میوه، فروشگاه صنایع دستی عشایر، فروشگاه داروهای گیاهی و عرقیات گیاهی هم وجود دارد و محصولات غذایی میهمانان به صورت مستقیم از این مزارع و دامداری‌ها تامین می‌شوند.

‌کرایه اتاق‌هایتان چقدر است؟

شبی 600 یورو کرایه این اتاق‌هاست و سالی 8‌هزار گردشگر به دهکده ما می‌آیند. البته تمام این کرایه‌ها به جیب من نمی‌رود و بین تمام اهالی روستای بزم که در پذیرایی از میهمانان به من کمک می‌کنند تقسیم می‌شود. من حتی سعی می‌کنم برای خرید مایحتاج میهمانانم از تمام مغازه‌های روستا خرید کنم که سود حاصل از آن به جیب همه برود.

‌وقتی که دردهکده توریست نداریم مثل همه  روستاییهای دیگر به کار کشاورزی ودامداری‌ می پردازم .قبل از شروع این کار.مینی برای کشاورزی و دامداری نداشتم وبا در آمد روزانه 3 الی 4 هزار تومان  دستفروشی میکردم.
‌من  شغل قبلی خودم را که طور کامل رها نکردی؟

قبلا با روزی سه‌هزارتومان درآمد. مزرعه و دامداری نداشتم.

‌بچه که بودی دوست داشتی چه‌کاره شوی؟

(می‌خندد) یک روز در انشای دوره بچگی‌ام نوشته بودم دوست دارم در آینده شغل پادشاهی داشته باشم و همه مرا مسخره کردند. من همیشه آرزوهای بزرگی برای خودم داشتم ولی فقر خانواده‌ام هیچ‌گاه اجازه نداد به آن آرزوها برسم و تحصیل را در دوره ابتدایی رها کردم.

‌بچه‌هایت چه؟ آنها این شغل را ادامه می‌دهند؟

بچه‌هایم بارها به‌عنوان کوچک‌ترین راهنمایان گردشگری ایران مورد تشویق قرار گرفتند و یک دانشگاه در فرانسه به دخترم زهرا دکترای افتخاری گردشگری اعطا کرد و آنها از دست احمدی‌نژاد هم لوح تقدیر و جایزه گرفتند. آنها در حال حاضر در دهکده گردشگری‌مان از میهمانان پذیرایی می‌کنند اما در آینده هم تصمیم دارند همین رشته را در دانشگاه بخوانند.

‌آموزشی در زمینه هتلداری هم دیده‌ای؟

بله بعد از آنکه کارم بالا گرفت از دکتر ملک‌زاده، معاون گردشگری کشور خواهش کردم مرا به خارج از کشور بفرستند تا در این زمینه آموزش ببینم و آنها مرا به آلمان فرستادند و دوره آموزشی کوتاه‌مدتی در آنجا پشت‌سر گذاشتم.

‌میراث‌فرهنگی چقدر برای توسعه کارت به تو کمک کرد؟

کمک قابل‌توجهی نکرد. آنها حتی به دلیل کم‌سوادبودنم به من مجوز گردشگری نمی‌دادند تا اینکه بعد از آنکه اروپایی‌ها ما را مورد تشویق قرار دادند و 36 شبکه تلویزیونی جهان با من مصاحبه کردند راضی شدند که به من مجوز گردشگری بدهند.

‌گویا ماجرای زندگی‌ات هم مورد استقبال فیلمسازان زیادی قرار گرفته است؟

بله دو مستندساز کشورمان به نام آقایان گنجی و عبدی‌پور دو فیلم جداگانه از زندگی من تهیه کردند و به‌تازگی هم یک گروه از هالیوود به روستایم آمدند و با پرداخت مبلغی از من اجازه گرفتند تا فیلم زندگی‌ام را بسازند.

‌خودت در فیلم هالیوودی‌ها بازی می‌کنی؟

خیر، بازیگران خارجی نقش من و خانواده‌ام را ایفا خواهند کرد و این فیلم در قاهره مصر فیلمبرداری خواهد شد.

 عباس برزگر 4 عباس برزگر 1 عباس برزگر 2 عباس برزگر 3

یک خانه روستایی قطب گردشگری

نه سال پیش در یک شب بارانی دو گردشگر موتور سوار آلمانی در راه ماندند و برای اینکه بتوانند در یک جای امن شب را به صبح برسانند به خانه یک روستایی پناه بردند. عباس یک کارگر ساده روستایی همراه خانواده اش تلاش کرد تا به شیوه خودش از مهمانان خارجی به خوبی پذیرایی کند…

 عباس برزگر 6

کلبه آنها محقر بود و به جز چای آتشی و غذای روستایی چیز دیگری نداشتند. مهمانان عباس خارجی بودند و امکانات او برای پذیرایی اندک. سادگی پذیرایی خانواده عباس و زندگی یکروزه در روستای خوش آب و هوا رضایت حداکثری دو مهمان آلمانی را جلب کرد آنقدر که سه ماه بعد یک گروه هفت نفره آلمانی به پیشنهاد دوستانشان به خانه عباس رفتند. آنها خواستند تا با همان دم پختک و چای آتشی که دوستانشان تعریف کرده بودند در خانه روستایی عباس پذیرایی شوند. صبح عباس راهنمای آنها شد تا بتوانند مناطق دیدنی و طبیعی روستای بزم شهر بوانات فارس را ببینند.

موقع برگشت مهمانان آلمانی 200 هزار تومان به عباس  هدیه دادند. این پول در آن زمان برای عباس زیاد بود و او را به این فکر انداخت که بهترین راه برای کسب و کار می تواند پذیرایی از گردشگران در یک روستای با صفا باشد. بنابراین شروع به کار کرد. طوری که از نه سال پیش تا امروز 18 هزار گردشگر خارجی به روستای بزم در منطقه بوانات فارس آمده اند و عباس هم به عنوان کارآفرین برتر در صنعت گردشگری توانسته  126 لوح سپاس بگیرد و درآمد روزانه اش از روزی سه هزار تومان به 6 میلیون تومان برسد. عباس 35 ساله به 28 کشور دنیا سفر کرد و خانه 80 متری او الان به 120 هزار متر رسیده است!

زهرا و نیلوفر دو دختر کوچک او کوچکترین راهنمایان ایرانی معرفی شده اند و تا کنون هم شبکه های تلویزیونی آلمان، روسیه، تایلند، شبکه 2 و 4 ایران فیلمهای مستندی با موضوع رونق گردشگری در روستای بزم بوانات پخش کرده اند.

او تعریف می کند که روزهای اول به آژانسهای مسافرتی شیراز و اصفهان سر زدم و گفتم که می توانم از گردشگران شما در روستا پذیرایی کنم. آنها هم گفتند باید مجانی بیایند روستا تا ببینند آیا اوضاع  برای پذیرایی مناسب هست. آرام آرام مهمانان من از هفت نفر به چند هزار گردشگر خارجی رسید و به یک حمام خانه ام 12 حمام دیگر اضافه شد تا جایی که می توانم الان تا چند هزار گردشگر را در روستا اسکان بدهم و برای پنج هزار نفر در منطقه بوانات اشتغالزایی کنم.

عباس برزگر قصد دارد تا یک هتل عشایری در ارتفاعات روستا بنا کند. او می گوید: این هتل یکی از گرانترین مراکز اقامتی ایران خواهد شد. این کار را با کمک ایل عشایری انجام می دهم.

او می گوید که همه تجربیاتش را در برخورد با گردشگران به دست آورده است.” به عنوان یک گردشگر به کشورهای اروپایی سفر کردم تا ببینم یک توریست به چه چیزهایی نیاز دارد و آنها برای گردشگران چه کاری انجام می دهند

برزگر معتقد است که در ایران مسئولان فقط شعار می دهند گردشگری صنعت درآمدزایی است. اما من یکی از کسانی بودم که توانستم هم برای خودم و هم اهالی روستای بزم بوانات درآمدزایی کنم. هر روز از یک مغازه خرید می کنم تا همه مغازه داران از این کار سود ببرند.

او فهمیده که اصالت و نوع غذا و چارچوب خانواده روستایی بسیار با ارزش است و می توان از راه معرفی آن به دیگران هم ارزشها را حفظ و هم برای خود و دیگرن درآمدزایی و اشتغال زایی کرد.

برزگر از گردشگران خارجی در روستا با محصولات کشاورزی خود پذیرایی می کند. خانواده و اهالی روستای بوانات همگی در امر کشاورزی موفق هستند و صبحها با عسل طبیعی و گردوی زمینهای خودشان از مسافران پذیرایی می کنند.

برزگر ادعا می کند که در موفقیتش هیچ سازمان و مرکزی دخالت نداشته است.” سازمان میراث فرهنگی پروانه گردشگری به من نمی داد و می گفت که باید تحصیلات عالیه داشته باشی. اما زمانی که کارم رونق گرفت پروانه افتخاری گردشگری دادند و در همایش هایشان از من و دخترانم تقدیر کردند.”

او می گوید که همه تجربیاتش را در برخورد با گردشگران به دست آورده است.” به عنوان یک گردشگر به کشورهای اروپایی سفر کردم تا ببینم یک توریست به چه چیزهایی نیاز دارد و آنها برای گردشگران چه کاری انجام می دهند. این موضوع کمک زیادی به من کرد. من متوجه شدم که بهترین راه پذیرایی از مهمان خارجی رفتار درست با اوست. نباید مصنوعی به آنها خوشامد بگویید. درست است که زبان شما را متوجه نمی شود اما می فهمد که از او برای چه منظوری پذیرایی کرده اید. گردشگر خارجی فقط می خواهد به او توجه شود، همه چیز بهداشتی باشد، دروغ نشنود و احساس نکند که می خواهید جیب او را خالی کنید. این سادگی در رفتار و گفتار باعث شده تا آنها از زندگی روستایی لذت ببرند. ما مسافران را به خانه مان راه می دهیم نه برای چاپلوسی بلکه می دانم آنها می خواهند یک زندگی واقعی روستایی را ببینند و با همان آدمها زندگی کنند. هر کدام از ما که از مسافر خارجی پذیرایی می کنیم مانند یک سفیر ایرانی هستیم که ایران را به کشورهای دیگر معرفی می کنند. بنابراین باید بهترین رفتارها را با گردشگر خارجی داشته باشیم.

برزگر در زمینه طبیعت گردی هم فعالیت می کند و با اینکه در 80 کیلومتری پاسارگاد قرار دارد می تواند با استفاده از دو آژانس مسافرتی خود تورهای طبیعت گردی، پرنده نگری، عشایر و بازدید از جاذبه های تاریخی را راه اندازی کند.

عباس برزگر می گوید: وقتی فعالیت من و خانواده ام مورد استقبال دیگران  قرار گرفت و بسیاری از کشورها به استفاده از خدمات ما علاقه نشان دادند کارشناسان داخلی و خارجی حوزه گردشگری پیشنهاد کردند که پس از این می توانیم در برگزاری تورها و دعوت از مسافران و گردشگران خارجی با افراد متخصص همکاری کنیم تا بتوانیم موفقتر از گذشته عمل کنیم و علاوه بر آن خودمان مجری تورها باشیم؛ این شد که به فکر را ه اندازی شرکت خدمات مسافرتی بوان گشت افتادم و با همکاری دوستان این شرکت تشکیل شد. البته این را هم بگویم که من از روزی که متوجه شدم بوانات قابلیت جذب گردشگر را دارد، به گونه ای برنامه ریزی کردم که از ورود تور مردم روستایی و شهری و حتی عشایر از مزایای اقتصادی تورها و ورود گردشگران به منطقه بهره مند شوند.

برزگر می گوید: مشکل ما ایرانیان این است که می نشینیم تا دیگران برای ما برنامه ریزی کنند. در حالی که جوانان کشور ما می توانند به راحتی با کمی ذوق و سلیقه کاری کنند که هم خودشان درآمد خوبی داشته باشند هم دیگران از کنار آنها سود ببرند.

او می گوید: کمتر کسی دنبال کارآفرینی می رود. مطمئن باشید هر روستایی در ایران به تنهایی می تواند از ابیانه بهتر و پر رونق تر باشد.

همه اهالی منطقه بوانات و روستای بزم از دهکده گردشگری عباس درآمد دارند. دیگران هم می توانند بیایند و ببینند که چطور یک پسر ساده روستایی با سواد بسیار کم توانست کارآفرینی کند و از صنعت گردشگری به معنای واقعی درآمد زایی کند.

روستای بزم در 17 کیلومتری شهر بوانات به سمت استان یزد و کرمان آخرین نقطه استان فارس است که به منطقه گردشگری بوانات معروف شده است. فاصله این منطقه از شیراز و یزد دو ساعت و نیم است.

مجموعه گردشگری بوانات سه اتاق قدیمی دارد که هرکدام حدود 700 سال قدمت دارند و 500 دلار هزینه یک شب اقامت در این اتاقها است.

سوئیتهای مدرن و سنتی و 6 اتاق عمومی، ویلاهای وسط باغ و گالری عکس و موزه مردم شناسی و کشاورزی گوشه ای از امکانات این مجموعه است. همچنین امامزاده بزم و در کنار آن بارگاه امام زاده شاه میرحمزه (ع)، پل تاریخی سوریان، منطقه گردشگری محمد حنیفه و مسجد جامع سوریان و موزه بوانات از جمله بناهای تاریخی و مناطق گردشگری منطقه بوانات فارس هستند.

عباس برزگر موفقترین فرد ایرانی در صنعت توریسم
(سفرنامه)

آوازه اش پیچیده است نه تنها در ایران بلکه در جهان، همه می گویند یک روستایی چطوری توانسته است این قدر مشهور بشه؟ مگه چه کار کرده مگه اون روستا چی داره که همه دوس دارن برن اونجا. حرکت کردم. توی راه هیچ خبری از تابلو نبود هیچ کس هم نبود که ازش بپرسم خلاصه هر طور شد پیدا کردم و به روستای امامزاده بزم در چند کیلومتری شهرستان بوانات رسیدم از کنجکاوی زیاد دوست داشتم هر چه زودتر برسم و  اونجا را ببینم.

از یکی از  اهالی روستا آدرس خونه عباس رو گرفتم و رفتم بزم. در خونه خیلی شلوغ بود روبه روی خونش یه امامزاده که درختای سربه فلک کشیده و تنومند همچون صدفی که مرواریدی رو در برمی گیره اون رو در آغوش کشیده بودن تا رسیدم عباس گفت بریم، گفتم کجا؟ گفت بریم یه تور گردش در دشت ؟؟؟ منم ماشین رو توی خونه گذاشتم و سریع سوار ماشین شدم  از عباس خواستم که تا برم سرگذشتشو برام تعریف کنه به صورتش نگاه می کنم ابرواش درهم می ره و صورت خندانش کمی جدی می شه مثل اینکه از گذشته ای که داشته چندان راضی نبوده بدون هیچ چون و چرایی این طور شروع کرد:

تقریباً 12 سال پیش هیچ پولی نداشتم وضعیت مالی مناسبی نداشتم از صبح تا شب کارگری و بنایی می کردم که بتونم خرج خانواده رو بدم و خیلی وقتا سنگ قبر می شستم و میوه هایی که خیرات می دادن رو جمع می کردم و به خونه می بردم.با خودم فکر میکردم پولدارها حق منو خوردن (اینجا با حال شرمندگی) گفت: منم به تلافی خط مینداختم روی ماشیناشون و…

بعد از کلی دوندگی و کارگری تونستم یه خونه جنوب شهر شیراز بخرم. روز به روز زندگی واسم غیرقابل تحمل تر می شد دیگه نمی تونستم شیراز زندگی کنم خونه ای که داشتم رو فروختم و برگشتم همین روستای بزم و 80 متر زمین خریدم، یه بقالی و یه طویله زدم در آمدم روز به روز بهتر می شد کم کم بقالی رو بزرگتر کردم و به سوپری تبدیل کردم.

برگشت و با یه لبخند که پر از معناو مفهوم بود به من نگاه کرد چشمانش برق خاصی زد و گفت: 10 سال پیش یه شب بارونی دو تا موتور سوار بارونی که راه را گم کرده بودن اومدن درخونمون منم دلم سوخت و بهشون جا دادم، آتیش درست کردم و کته گوجه که خانومم درست کرده بود رو براشون آوردم و خوردن آخر شب هم یه چایی زنجبیل بهشون دادم و شب خوابیدن. فرداصبح صبحونه مختصری براشون آماده کردم خوردن و خداحافظی کردن و رفتن. چند مدت بعد 5 نفر آلمانی با مترجم اومدن درخونمون و گفتن که ما می خواهیم توی خونه تو یک شب باشیم و 200 هزارتومان می دیم.من اولش قبول نکردم اما اونا  اصرار کردن و گفتن چند ماه پیش دوتای ما یک شب رو اینجا گذروندن و به ما گفتن اگه می خواین بهترین غذای دنیا رو بخورید برید اینجا و آدرس شما رو دادن! خیلی اصرار کردن منم قبول کردم همون غذا رو بهشون دادم و فرداش بردمشون توی قلعه بزم و اطراف روستا گردوندمشون. خلاصه بعد از رفتن اونا، به این فکر کردم اگه واسه یه شب و یه کته گوجه 200 هزارتومان می شه بدست بیاری پس چرا من به فکر حقوق کارگری روزی 3هزارتومان باشم. ذهنم جرقه زد به فکر افتادم که توریست جذب کنم. رفتم شیراز حافظیه، سعدی، هتل ها همینطور اصفهان تا بتونم توریستها رو جمع کنم و بیارمشون بوانات اما  هیچ کس جوابمو نداد تا اینکه یه راننده اتوبوس راهنماییم کرد و گفتن برو آژانس های گردشگری، الکی که همین طور نمی شه باید بزنن توی برنامه هاشون. اصفهان با آژانس پر پرواز صحبت کردم مسوولش گفت من می یام می بینم اگه خوشم اومد ، باشه. شیراز هم آژانس گردشگران قبول کردند. با اون 200 هزارتومان که سرمایه اولیه من بود این دو آژانس را بردم خونم. خوشبختانه خوششون اومد کم و بیش مسافر می یومد کم کم روی سر مغازه یه اتاق ساختم ، در توالت را آلومینیومی کردم بعد حمام زدم.

من غرق صحبت های عباس شده بودم و غافل شده بودم از راهی که داریم می ریم به بیرون نگاه کردم دشت و کوههای زیبا و کاملاً بکر. این متن را با خودم زمزمه می کردم : امروز طبیعت بود و من رفته بودم در کنار بیشه زار ، خسته از کار و غبار و دود شهر، تا بگیرد جانم آرام و قرار، پرتو خورشید در آب زلال موج می زد با نسیم دلنواز، بوی پونه هر طرف پیچیده بود ، بلبل و گل غرق در راز و نیاز، زلف های بید مجنون موج موج، سرو می رقصید با باد بهار، لاله خونین دل کنار برکه ها، دست پیچک حلقه بر پای چنار، تا که زنبور عسل بی دغدغه، بوسه می زد بر لب نرگس مدام، حمله آوردند بر آب روان، لشکری از کبک های تشنه کام، من که ناظر بودم این آثار را، دیدم آنجا قدرت دست خدا، غرق در زیبایی صجرا و دشت، جسم و جان من شد از غم ها جدا.

دوباره رو به عباس برزگر کردم و گفتم خب ادامه بده. ادامه داد: این طوری بود که فهمیدم طبیعت ماچه ثروت بزرگیه، فهمیدم که خورشید، هوا، غذا، فرهنگ ها، گویش ها همه درآمده، می شه از  این نعمت های خدادادی درآمد کسب کرد. کم کم خداخواست و همه چی خوب پیش رفت تا  اینکه اون اتفاق جادویی افتاد به اینجای صحبت هاش که رسید خنده ای از ته دل کرد و ادامه داد: اون اتفاق جادویی منو در دنیا مشهور کرد با ذوق و کنجکاوی پرسیدم چه اتفاقی. گفت: 5 سال پیش 2 تا مسافر از استرالیا داشتیم طبق معمول اونا رو بردیم ماهیگیری و غار ، شب دیدم یکی از اونا پکره و ناراحته از دوستش پرسیدم از دست ما ناراحته، ما کاری کردیم. دوستش گفت نه امروز تولدش بوده. زهرا با پول انعامی خودش کیک و بادکنک و یه سری وسایل گرفت و براش جشن گرفتن. خارجیه از شوق شروع به گریه کرد و با دوربینش از این صحنه ها فیلم گرفت فرداش رفتن تا  اینکه دو ماه بعد از اون جریان آقای یزدان پناه مجری تلوزیون صدا و سیما فارس زنگ زد و گفت: تلویزیون استرالیا نشونت داده و تو مشهور شدی. از تعجب نمی دونستم چی بگم گفتم  چطوری؟ گفت: اون کسی که دو ماه پیش واسش تولد گرفتید پدرش صاحب یه شبکه تلویزیونی توی استرالیا بوده و مستند شما رو پخش کرده. بعد از اون چند شبکه خارجی دیگه اومدن و مستند ساختند. روز به روز تعداد مسافران بیشتر و بیشتر می شد و من با پولایی که به دست می آوردم به فکر گسترش خونه بودم. خونه ی 80 متری رو به 100 متر، 200 متر، هزار متر گسترش دادم و درآمد ماهیانه 70 هزارتومان به ماهیانه 10 میلیون هم رسید؛ اما هر چه درآمد داشتم هزینه می کردم که این دهکده بزرگ رو بخرم مجبور شدم اکثر زمین های اطراف رو با چند برابر قیمت واقعیش بخرم دهکده من به 120 هزارمتر رسید.

رسیدیم به یه دشت که کوههای زیبای دورتادورش رو محاصره کردن پیاده شدیم و عباس شروع کرد در مورد این منطقه توضیح داد و یکی یکی گیاهان دارویی رو به ما نشون داد. پونه وحشی مهمترین گیاه این منطقه بود همه با هم به دل کوه زدیم و از طبیعت زیبا و وحشی لذت می بردیم عباس واسه درست کردن چایی پونه هیزم جمع می کرد ، بهش نگاه کردم. صورت آفتاب سوخته و دستان خشک و ترک خورده اش خیلی خوب هماهنگ با هم عمل می کنن بساط چایی رو، رو به راه کرد و به ما تعارف کرد عجب مزه و عطر و بویی، به جرات می تونم قسم بخورم خوشمزه ترین چایی عمرم رو خوردم طبیعت زیبا و این چایی خوشمزه بهم چسبید و دوست نداشتم اونجا رو ترک کنم اما هوا داشت تاریک می شد و باید برمی گشتیم دوباره سوار شدیم و به طرف روستا حرکت کردیم. گفتم خب آقا عباس از زندگیت راضی هستی؟ عباس در حال رانندگی جواب داد: آره راضی هستیم چون هیچ وقت به دنبال پول نبودم همزمان با اینکه لذت می بردم از زندگیم و شغلم به پول هم رسیدم به اون زندگی ای که رویاشو داشتم رسیدم و الان با افتخار کار می کنم.

می گم آقا عباس ساعت چند از خواب بیدار می شی خسته هم می شی؟ بعضی مواقع اتفاق هایی می افته که خسته می شم اما عشق به کار منو از پا در نمی یاره. خانوم من با وجود اینکه صاحب این مال و اموال هست اما مثل یک کارگر ساده دست به سینه مسافر می ایسته. واسه یه خارجی مهمه که عباس یک کشاورز نمونه است و داره با عشق سرویس می دهد و این خستگی رو از تن من در می یاره.
از شما پرسیدم از زمان بی پولیت بگو از عقده هات! با صدایی بلند می گه پدر من کارگر بود و ما فقیر، توی زندگی خیلی رنج کشیدم زمانی که توی دارالرحمه سنگ قبر  می شستم وقتی آدمای پولدار با ماشین های شیک رو می دیدم حسرت می خوردم فکر می کردم این آدما حق منو خوردن می رفتمو و روی ماشیناشون خط می انداختم. منتظر یه منجی بودم که بیاد و بگه این 100 میلیون رو بگیر و برو خوش باش اما حالا فهمیدم که هر کس پول داره زحمت کشیده چون خودم پولدارم و واسه به دست آوردنش قطره قطرش عرق ریختم و زحمت کشیدم و از جوونیم مایه گذاشتم فهمیدم در دنیا هیچ منجی ای که از نظر اقتصادی دست کسی رو بگیره وجود نداره ، مگه همت بلند و کف دست خود آدم. هوا کاملاً تاریک شده هنوز به خونه عباس نرسیدیم ازش می پرسم نمی خوای تحصیلاتتو ادامه بدی؟ گفت من حتا پنجم ابتدایی هم ندارم نه دوست ندارم خودم ادامه بدم اما بچه ها باید درس بخونن مخصوصاً زبان انگلیسی رو باید یادبگیرن عقیده من اینه هر کسی که زبان انگلیسی بلد نباشه کوره. شخصاً نیازی نمی بینم که بخوام درس بخونم به نظر من سواد مهم نیست در این کار، عشق و علاقه مهمه. عباس برزگر رویاهاشو اینطور بیان می کنه: من یه رویا دارم و اون هم ساختن ماشین زمانم هست که احتمالاً گرون ترین اقامتگاه در ایران و جهان می شه ماشین زمان من زندگی خان ایل عشایره و تموم مردم به سبک قدیم زندگی می کنن و خودروهاشون رو کنار می ذارن و با اسب وارد این مجموعه می شن زندگی کاملاً به صورت طبیعی در جریان است در اینجا هیچ آثاری از تکنولوژی توی این زمین ها نیست. این ایده زمانی به فکر من رسیده که به سفر خارج از کشور رفته بودم در اونجا دقت کردم همه سادگی و ساده زیستی رو دوست داشتن به همین دلیل به فکر درست کردن ماشین زمان افتادم. تا حالا 30 درصد از کارش پیش رفته. در این ماشین همه با لباس های قدیمی هستن و مسافرا رو با اسب از دره ای زیبا عبور می دیم و به سیاه چادورا می یاریم. به خونه رسیدیم دوست داشتم زودتر برسم و اون خونه رو درست ببینم، اما متاسفانه شب بود و کاملاً همه چی مشخص نبود به اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم

پسر عباس که علی اسمش بود اومد و گفت: دوس داری اتاقای دیگه رو هم ببینی؟ منم از خدا خواسته گفتم آره. همراه علی به اتاق صنایع دستی رفتیم واونجا همه مدل صنایع دستی ایل رو دیدم و در مورد اونا توضیح داد ، بعد از اون به اتاق سیاه چادر رفتیم پر بود از سیاه چادرهای زیبا. به عطاری رفتیم اونجا انواع و اقسام گیاهان دارویی رو می شد پیدا کنی. یه اتاق قدیمی که اطاق هلالی اون خیلی توی چشم می یومد بوی تلخ گیاهان دارویی اذیت می کرد از اونجا خارج شدیم و برای خوردن شام به خونه عباس رفتیم

 یه خونواده صمیمی که اعضای اون با عشق و علاقه کار می کنن و هوای همدیگر رو خیلی دارن، با همکاری هم سفره چیده شد یه غذای خوشمزه همراه دوغ و ماست محلی. عباس می گه که تمام محصولات رو خودمون تولید می کنیم از شیر گاو تا عدسی و … همه به صورت سالم و طبیعی تولید می شن.

در بحث غذای سالم، غذاهای من در جهان مطرح است و چندسال پیاپی من مقام اول رو در جهان به خود اختصاص داده ام اما 7 ماهه که دوم شدم و اون هم به خاطر پرورش ماهیه که درآینده ای نه چندان دور کار پرورش ماهی رو شروع می کنم. بعد از خوردن شام همه ی مسافرا توی حیاط دور اتیش جمع شدن و می گن و می خندن ، منم به اونا پیوستم و تا پاسی از شب در مورد مسایل مختلف حرف زدیم به اتاق رفتم و خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم و به حیاط رفتم عجب حیاط قشنگی. عباس صبحانه رو آورد عجب بویی شیر تازه گاو، کره، تخم مرغ، گردو و پنیر همه و همه تازه و خوشمزه ، آنقدر خوشمزه بود که سیر نمی شدم. بعد از خوردن صبحانه ، زهرا دختر عباس 9 ساله که کارت کوچکترین راهنمای تور رو داشت من رو برد تا خونه های کاهگلی رو نشونم بده به محض ورود قدیمی بودنش را حس کردم بوی کاه گل ، بوی هیزم، عجب بویی عجب اتاق دنج و باحالی یکی از این اتاق ها رو به موزه تبدیل کرده بودن زهرا با دقت همه چیز را توضیح داد از اون بالا گوسفندا و مرغ و خروس ها رو می شد ببینی. یه زندگی کاملا روستایی و زیبا.

عباس گفت: بریم تا عشایر رو نشونت بدم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. توی راه از چه منظره های زیبایی عبور کردیم سرسبز و زنده و گویا، نصفی از بهشت رو می دیدم . طبع شاعریم گل کرده بود شروع کردم به خواندن این شعر: دوست دارم بدنم خاک شود تا درخت بیدی یا چناری ، سروی ریشه در خاک تنم بندد و برگی بدهد، عابری رهگذری خسته از سوزش گرمای زمین، ساعتی فارغ از این درد و بلا به پناه آید در سایه بی منت برگ ، تا شود خالی از این غصه و غم ، یا گلی نسترن خوشبویی روزی از خاک سیاه روید تا که در فصل بهار عابر خسته دلی عاشق دربه دری غنچه اش را بوید.

توی راه رسیدیم به یه چشمه، چشمه زلال و گوارایی بود کمی توقف کردیم و آبی به دست و صورتمان زدیم و دوباره حرکت کردیم . گل های زردی که تمام کوه را گرفته بودن نمی ذاشتن کوه خودش را نمایش بده گویا خرمنی از گل ها بر روی هم، اون کوه رو تشکیل داده.از دیدن این منظره به وجد آمدم و نمی تونستم هی پشت سرهم نگم چقدر قشنگه، همزمان که از این منظره لذت می بردم از عباس پرسیدم یه خاطره جالب می تونی بگی: با خنده گفت بله و این طوری شروع کرد یه روزی می خواستم همراه گوسفندا برم صحرا یه زن بلژِکی گفت منم می خوام همرات بیام منم بهش گفتم من یه خورده خیار و پنیر واسه غذا می برم چایی هم توی کوه درست می کنم اونم گفت: اشکال نداره با خودم بردمش مجذوب طبیعت شده بود بهش خیلی خوش گذشت بعد از اینکه به کشور خودش برگشت سفرنامه ای نوشت که بعد از اون سفرنامه، سه تور به اینجا اومدن که از این سه تور 30 میلیون درآمد به دست آوردم. خیلی از این توریست ها عاشق تور چوپانی هستند و ساده زیستی را دوست دارن اماایرانی ها دوست ندارن.

وقتی ایرانی ها می یان اینجا انتظارات زیادی دارن مثل اینکه غذا منو داشته باشه اما اگه من بخوام منو بدم اینجا نمی شه خانه گردشگری میشه هتل، من به عنوان یک کشاورز روستایی شناخته شده هستم دوست د ارم خودم سیب زمینی تولید کنم همراه مسافر بریم و برداشت کنیم. بعد تخم مرغی را که خودم تولید کردم از لونه مرغ بردارم و خانومم با این مواد یک غذای ساده و تازه درست کنه. در کل دوست دارم از کسی تقلید نکنم رمز اصلی موفقیت من تولید غذای سالم بود. کار کردن با ایرانی ها خیلی سخته چون اونها این سادگی را دوست ندارن اما خارجی ها عاشق اینجا هستن. عباس برزگر ادامه می ده: تنها ثروتی که دارم بچه هام هستن. اونها با توریست بزرگ شدن و به این کار دل دادن. من بهشون یاد دادم که تجملاتی نباشن ساده ساده زندگی کنن و باادب باشن ، عاشق طبیعت باشن و با اون دوستی کنن.

چادرهای ایل مشخص شده به اون ها نزدیک و نزدیک تر می شیم صدای زنگوله گوسفندها گوش را نوازش می ده بچه های آفتاب سوخته و بازیگوش اطراف سیاه چادرها بازی می کنن به محض ورود به چادر همه بلند شدن و به استقبال ما آمدن بعد از خوردن چایی رفتم و اطراف را نگاه کردم از دیدن یک منظره سرسبز و زیبا سیر نمی شدم امامجبور شدم که اونجا را ترک کنم با عباس به طرف روستا حرکت کردیم

توی روستای قشنگ بزم ارگ بزرگی به نام بزم وجود داشت که قلعه اش شبیه ارگ کریمخان بود با عباس وارد ارگ شدیم از تعجب نمی دونستم چی بگم توی این ارگ بزرگ شهر جالب و بااصالتی وجود داشته به گفته عباس این مکان همزمان با دوره سلجوقیان بوده و توی این مکان حمام عمومی، آسیاب بادی، بازارچه و …  وجود داشته عباس حسرت این مکان تاریخی رو می خوره حیفه به خدا که این تمدن خاموش از بین بره اینجا فرهنگ و میراث باارزش ماست اما این طور ویرانه شده. و هیچ کس به اون توجهی نمی کنه. عباس دلسوزانه به این مجموعه نگاه می کنه هیچ مسوولی به داد این آثار باستانی نرسیده.

به خونه عباس برگشتیم . ناهار رو خوردم و حیاط رو گشتم وسعت زیادی داشت انواع درختا رو می شه توی حیاطش پیدا کرد برای خداحافظی پیش خانواده عباس رفتم زهرا آینه و قرآن را در دست گرفته بود نیلوفر آب و گل را و علی دررا برایم باز کرد دوست نداشتم از اونا و طبیعت زیبا دل بکنم اما مجبور بودم به شیراز برگردم. خانم عباس بزرگر سوغاتی ای در دست داشت و به من داد و بعد از تشکر و قدردانی از عباس و خانواده با محبتش خداحافظی کردم و به سمت شیراز به راه افتادم .

‌وقتی که دردهکده توریست نداریم مثل همه  روستاییهای دیگر به کار کشاورزی ودامداری‌ می پردازم .من قبل از شروع این کارزمینی برای کشاورزی و دامداری نداشتم وبا در آمد روزانه 3 الی 4 هزار تومان  دستفروشی میکردم.

خبرنگار افتخاری کارآفرین 24 : ناهید اقا حسین

اخبار

درباره نویسنده

نویسنده مشخصات خود را وارد نکرده است

3 دیدگاه برای “مرد روستایی چهره موفق گردشگری ایران”

  1. منصور سلطانی گفت:

    سلام وقتی برنامه عباس آقا را از برنامه ماه عسل در سال 94 دیدم و آشنا شدن و توضیحات می دادند وقرت خدا دیدم که هر کار بخواهم می توانم انجام می دهم وبه مقامی برسانم می رسانم در طول برنامه اشک ریختم و قدرت خداوندی را مشاهده کردم و حمد و قل هوالله خواندم که چشم نخورهوشیطان فریبش ندهد و راه خود را با دوستان مورد اطمینان خوش اوامه و دلسرد نشود بنده هم نزدیک بازنشستگی ام هست و امیدوارم مقدماتی فراهم بشه از نزدیک با مرکز ایشان بازدید وبا صحبت کنم

  2. نظر دهنده گفت:

    براتون ارزوی موفقیت بیشتر میکنم چون واقعا زحمت کشیدین،خدا پشت و وپناهتون

  3. فرشته رحمانی گفت:

    با سلام و عرض خدا قوت برای این مطالب واقعی و زیبا به واقع انسان اشرف مخلوقات است واگر اراده اش در راستای اراده خدا قرار گیرد به اهداف رفيعش می رسد خیلی دوست دارم شماره یا آدرس ایمیلی از آقای عباس برزگر داشته باشم تا از ایشون راهنمایی بگیرم من اهل سمنانم استان و شهر من علیرغم داشتن جاذبه گردشگری فراوان فعاليت جالب توجهی برای جذب توریست در طول دوران و زمان از گذشت تا کنون نداشته و برام باعث تاسفه و نرخ بیکاری و طلاق ناشی از فقر دراینجا بالاست کاش میتونستم با الگو برداری از ایشون وبا کار آفرینی کاری در بهبود این امور انجام بدم .

ارسال دیدگاه